از وقتی که تابستان شده بود، کوشا هر روز بعدازظهر به پارک می رفت. پارک به خانه کوشا خیلی نزدیک بود. بنابراین او به تنهایی به پارک می رفت و پدر و مادرش همراه او نمی رفتند، اما الان که حدود یک ماه و نیم از تابستان گذشته بود، دیگر کوشا پارک رفتن هر روزه را کنار گذاشته بود. بعضی وقت ها برای مادرش یا دوست هایش بهانه می آورد که دلش درد می کند یا مریض است و بعضی وقت ها هم به پارک می رفت و خیلی زود به خانه بر می گشت. برادر بزرگ کوشا که چند سالی از او بزرگتر بود و حالا دیگر برای خودش مردی شده بود، تصمیم گرفت از جریان سر در بیاورد و بفهمد چرا کوشا دیگر دوست ندارد به پارک برود. برای همین یک روز به پارک رفت و از دور مراقب کوشا شد. او خیلی زود علت ناراحتی او را فهمید. بله! یک پسر قلدر و زورگو هر روز به پارک می آمد و بچه ها مخصوصا کسانی مثل کوشا که یک کمی خجالتی و آرام بودند را حسابی اذیت می کرد. آن شب برادر کوشا سر شام، جریان را برای کوشا تعریف کرد و گفت اگر موضوع را زودتر برای یک بزرگتر یا نگهبان پارک تعریف می کرد، آنها به کمکش می آمدند و به آن پسر زورگو اجازه نمی دادند به کارهایش ادامه دهد. بعد هم چند راه حل خیلی خوب به کوشا پیشنهاد کرد تا بتواند مقابل آن پسر زورگو از خودش مراقبت کند:"کوشا جان! اولا این که شجاعانه رفتار کن، یعنی سرت را بالا بگیر و نترس، زیرا آدم های زورگو و قلدر دوست دارند، کسانی را که می ترسند، بیشتر اذیت کنند. دوم این که اگر آن بچه زورگو به سراغت آمد، به او محل نگذار و زود به یک بزرگتر خبر بده هیچ وقت هم کارهای او را تلافی نکن، بلکه سعی کن از او دور بشوی؛ مثلا اگر می خواهد تو را بزند از او دور شو و سعی نکن با او کتک کاری کنی، چون ممکن است اتفاق های بدی بیفتد."
فردای آن روز کوشا به پارک رفت و در حالی که سعی می کرد تمام راه حل های برادرش را اجرا کند، با دوست هایش شروع به بازی کرد و بعدازظهر خیلی خوبی را گذراند.
فرین میزانیان...ما را در سایت فرین میزانیان دنبال میکنید
برچسب: آن روز در این وادی,اگر آن روز در کربلا بودم,آن روز که در جام شفق, نویسنده: بازدید: 53