فرین میزانیان

متن مرتبط با «آن روز در این وادی» در سایت فرین میزانیان نوشته شده است

در خانه خمیر بازی بسازیم

  • نیلوبلاگ

                بازی کردن با خمیر و ساختن مجسمه ها و شکل هایی مختلف با آنها را خیلی از بچه ها دوست دارند. این بازی به قوی و ماهر شدن حرکت های انگشت های دست کمک می کند. برای آرام شدن و ذهن و فکر هم خیلی مفید است. مدل های مختلفی از خمیرهای بازی در اسباب بازی فروشی ها پیدا می شود که بچه ها می توانند آنها را بخرند و به خانه بیاورند و با آن بازی کنند اما همین خمیرهای بازی را در خانه هم می توان تهیه کرد. این خمیر از مواد غذایی تهیه می شود و بچه های کوچک هم...

    ادامه مطلب
  • من آناناس هستم!

  • نیلوبلاگ

               سلام! من از راه دوری آمده ام. برزیل، فیلیپین، هند، استرالیا. من آناناس هستم. یک میوه بامزه با یک تاج سبز برگی و پوست سفت و خاردار. من مزه ترش و شیرینی دارم و پر از ویتامین "ث" هستم. راستی، در میوه فروشی های شهر شما آناناس پیدا می شود؟ خوب اگر قرار شد من را بخرید، باید دقت کنید و ببنید کدام آناناس رسیده است چون وقتی که من را از درخت بکنند، دیگر بیشتر از آن نمی رسم و همان طوری می مانم. برای همین وقتی که به میوه فروشی می روید، از میان من و دوس...

    ادامه مطلب
  • نامه به مادر! نامه به پدر!

  • نیلوبلاگ

               سلام پدر! روز به خیر مادر! ما بچه های شما هستیم. ما کوچکیم. ما شادابیم. ما مثل گلیم. خیلی قشنگ و شادابیم. اما به مواظبت احتیاج داریم. ما درست مثل گل ها به هوای خوب و تمیز احتیاج داریم تا خوب نفس بکشیم و سر حال بمانیم.          پدر و مادر عزیز! ما شما را خیلی دوست داریم. می دانیم که شما هم ما را خیلی دوست دارید. ما می خواهیم از شما یک سوال بپرسیم. لطفا وقتی سوال ما را می شنوید، آرام بمانید، عصبانی نشوی...

    ادامه مطلب
  • هر روز، روز کودک است

  • نیلوبلاگ

                حتما می دانید 16 مهر چه روزی بود؟ بله، روز جهانی کودک. یک روز برای تو، خواهر و برادرت، دوست های هم سن و سالت و یک روز برای تمام بچه های جهان. راستی فکر کردی که به جز تو، چند تا کودک دیگر در جهان وجود دارند؟         کره زمینی که ما روی آن زندگی می کنیم، کشورهای زیادی دارد و در هر کدام از این کشورها، کودکان زیادی زندگی می کنند. بچه های کشورهای گوناگون، شکل و قیافه های جورواجوری دارند و لباس های متنوعی ...

    ادامه مطلب
  • یک روز در بیمارستان

  • نیلوبلاگ

                 همین امشب، توی یکی از خانه های شهر ما، از پنجره یک اتاق، دختر کوچولویی را می بینم که توی تختش دراز کشیده و ریز ریز گریه می کند. این کوچولوی دوست داشتنی قرار است فردا صبح به بیمارستان برود و لوزه اش را عمل کند. او که تا حالا به بیمارستان نرفته، خیلی می ترسد. از همه چیز بیمارستان، دکترها و پرستارها و عمل جراحی. فکر می کنم او می ترسد چون از بیمارستان چیزی نمی داند. می خواهم برای این دختر کوچولو و همه بچه ها بگویم که بیمارستان جای خ...

    ادامه مطلب
  • ورزش شادی سلامت این قسمت: بدمینتون

  • نیلوبلاگ

                سلام بر شما دوستان خوب. من یک راکت هستم؛ راکت بدمینتون. داستان زندگی من خیلی جالب است. دوست داری آن را بدانی؟ داستان زندگی من از یک کارخانه شروع می شود. من در آنجا متولد شدم؛ کارخانه تولید وسایل ورزشی. من و هزاران هزار از دوستانم در این کارخانه تولید شدیم. ما را سوار کامیون و وانت های مختلف کردند و هر چندتایمان را به یک مغازه فروش وسیله های ورزشی بردند.          من چند روزی در آن مغازه ماندم تا ...

    ادامه مطلب
  • این سیم ها توی دهان تو چه می کنند؟

  • نیلوبلاگ

                رادان یک پسر کوچولوی 9 ساله است. دندان های رادان کج و کوله و نامرتب درآمده و برای همین رادان و مادرش امروز به مطب دندان پزشکی آمده اند. این مطلب مخصوص ارتودنسی است. این کار یعنی به کمک وسایلی مانند سیم و ... دندان ها را مرتب می کنند. وقتی رادان و مادرش به مطب دندان پزشکی رسیدند، دیدند آنجا پر از بچه هایی است که توی دهان همه شان، انواع و اقسام وسایل ارتودنسی پیدا می شد انگار هر کدام از آنها داستانی داشتند:      ...

    ادامه مطلب
  • اینجا کجاست؟ خونه ماست ....

  • نیلوبلاگ

              من و تو و همه آدم های دیگر روی کره زمین زندگی می کنیم. کره زمین، درخت ها، حیوانات، آب و هوایی که نفس می کشیم، همه شان قسمت هایی از خانه بزرگ ما هستند. به همه اینها "محیط زیست" می گوییم. یعنی جایی که در آن زندگی می کنیم. ما خانه بزرگ خودمان را دوست داریم. ما می خواهیم این خانه بزرگ را همیشه آباد و سبز ببینیم. ما بچه های این کره بزرگ، تلاش می کنیم که "محیط زیست مان" را تمیز و سالم نگه داریم. ما بچه ها می خواهیم "بچه هایی سبز" باشیم.   &nb...

    ادامه مطلب
  • آن روز در پارک چه خبر بود؟

  • نیلوبلاگ

                 از وقتی که تابستان شده بود، کوشا هر روز بعدازظهر به پارک می رفت. پارک به خانه کوشا خیلی نزدیک بود. بنابراین او به تنهایی به پارک می رفت و پدر و مادرش همراه او نمی رفتند، اما الان که حدود یک ماه و نیم از تابستان گذشته بود، دیگر کوشا پارک رفتن هر روزه را کنار گذاشته بود. بعضی وقت ها برای مادرش یا دوست هایش بهانه می آورد که دلش درد می کند یا مریض است و بعضی وقت ها هم به پارک می رفت و خیلی زود به خانه بر می گشت. برادر بزرگ کوشا که چ...

    ادامه مطلب
  • بادکنکی در بدن ما

  • نیلوبلاگ

                سلام بچه ها، من یکی از اعضای بدن شما هستم که با هوا سر و کار دارم. اسم من "ریه" است. کار من این است که هوایی را که شما نفس می کشید بگیرم و قسمت های خوب آن را نگه دارم. بعد این قسمت های خوب هوا را به بقیه جاهای بدن می فرستم که بدن شما سالم بماند. شکل من مثل یک بادکنک است و همیشه پر از هوا هستم. فکر می کنم می توانید حدس بزنید که چه کسی دشمن اصلی من است. من از هوای آلوده و دود سیگار خیلی بدم می آید و اگر اینها وارد من بشوند من خیلی زود م...

    ادامه مطلب
  • اولین روز عینکی در مدرسه

  • نیلوبلاگ

             اینجا کجاست؟ مدرسه حیوانات. اینجا کلاس است. همه بچه ها به مدرسه آمده اند. انگار اتفاق عجیبی افتاده! همه به گورخر کوچولو نگاه می کنند. چی شده؟ چیزی در صورت گورخر کوچولو تغییر کرده. یعنی چیزی به صورتش اضافه شده. چی؟ یک وسیله شیشه ای با دو تا دسته فلزی که گورخر کوچولو آن را روی چشم هایش گذاشته و به گوش های گنده و بینی اش تکیه داده. حدس زدید که او چه وسیله ای به صورتش دارد؟ بله، گورخر کوچولو عینکی شده! همه بچه ها دور گورخر کوچولو جمع شده اند و از او س...

    ادامه مطلب