فرین میزانیان

متن مرتبط با «بعضی وقت ها» در سایت فرین میزانیان نوشته شده است

کاردستی های شب یلدا

  • نیلوبلاگ

                شب یلدا، شما هم بی کارننشینید و وقتی بزرگ ترها مشغول حرف زدن هستند و با پوست پسته و آجیل های باقیمانده، چند کاردستی خوشگل بسازید. -          موش کوچولوهای پسته ای  هیچ دقت کرده ای که پوست پسته را اگر روی میز بگذاری و خوب به گردی پشتش نگاه کنی، چقدر شبیه موش است؟ پس زود باش و دست به کار شو. با یک ماژیک روی پوست پسته- یک طرف را که به عنوان سر موش انتخاب می کنی- چشم و ابرو و بینی و دهان ب...

    ادامه مطلب
  • هر چیزی به وقتش

  • نیلوبلاگ

                 نیکی داشت توی خانه قدم می زد که صدایی به گوشش رسید:"یک دقیقه بیا" صدا از کجا بود؟ نیکی متوجه نشد. کمی دور و بر را گشت و چیزی پیدا نکرد. دوباره به راه رفتن ادامه داد که باز همان صدا را شنید:"من دوست تو هستم. همین نزدیکی ها بچرخ و پشت سرت را نگاه کن." نیکی خیلی تعجب کرد. هیچ کس در خانه نبود. مامان هم که رفته بود خرید. پس این صدا از کجا می آمد؟ به حرف همان صدا گوش کرد. برگشت و پشت سرش را نگاه کرد.  دید رایانه اش روشن است و یک ...

    ادامه مطلب
  • ماجراهای دندونک پوسیدگی

  • نیلوبلاگ

                صدای گریه و زاری و آه و ناله، دندونک را از خواب بیدار کرد. صدا از خانه بغلی (یعنی همان دندان کناری) بود. دندونک بلند شد، شال و کلاه کرد و به خانه همسایه یعنی آقای آسیای کوچک رفت. دید آقای آسیای کوچک نالان و گریان است و یک سوراخ گنده سیاه رنگ وسط آسیای کوچک پیدا شده. دندونک گفت: "دیدی آقای آسیای کوچک. بالاخره آنقدر خودت را تمیز نکردی، مسواک نزدی و شیرینی و شکلات و قند خوردی که میکروب ها سوراخت کردند."      &nbs...

    ادامه مطلب
  • این سیم ها توی دهان تو چه می کنند؟

  • نیلوبلاگ

                رادان یک پسر کوچولوی 9 ساله است. دندان های رادان کج و کوله و نامرتب درآمده و برای همین رادان و مادرش امروز به مطب دندان پزشکی آمده اند. این مطلب مخصوص ارتودنسی است. این کار یعنی به کمک وسایلی مانند سیم و ... دندان ها را مرتب می کنند. وقتی رادان و مادرش به مطب دندان پزشکی رسیدند، دیدند آنجا پر از بچه هایی است که توی دهان همه شان، انواع و اقسام وسایل ارتودنسی پیدا می شد انگار هر کدام از آنها داستانی داشتند:      ...

    ادامه مطلب
  • باهوش تر از تمام کامپیوترها

  • نیلوبلاگ

                چند روز پیش پسر بچه همسایه ما داشت در خیابان دوچرخه سواری می کرد. ناگهان ماشینی با سرعت به طرف پسر کوچولو آمد ودر یک لحظه یک تصادف خیلی شدید اتفاق افتاد. پسر کوچولو به زمین افتاد و بی هوش شد. او را به بیمارستان بردند. دکترها گفتند که مغز پسر کوچولو صدمه دیده است باید دعا کنیم تا خدا کمک کند و او خوب بشود. دکترها گفتند اگر پسر کوچولو وقت بازی کلاه ایمنی به سر کرده بود، حالا مغزش این طور صدمه نمی دید. در ضمن کوچه محل خوبی برای دوچرخه سو...

    ادامه مطلب
  • بچه های خال خالی

  • نیلوبلاگ

      خانم معلم: میلاد و میثاق، لطفا بیایید پای تخته و رو به روی بچه ها بایستید. میلاد: چرا خانم؟ میثاق: خانم معلم، ما که کار بدی نکردیم.         خانم معلم:نه بچه ها، شما بچه های خیلی خوبی هستند. با شما یک کار بامزه دارم. میلاد و میثاق جلوی کلاس ایستادند. آنها خیلی شبیه هم بودند. آخر آنها دوقلو هستند. خانم معلم گفت:"بچه ها، میلاد و میثاق خیلی شبیه هستند اما یک فرق کوچک میان آنها هست که من آنها را خیلی راحت از هم تشخیص می دهم. کسی می داند این فرق کوچک چیست؟" نگ...

    ادامه مطلب
  • بعضی وقت ها بگو: نه!

  • نیلوبلاگ

      با غریبه ها جایی نرو          یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. توی یک جنگل سبز، لای درخت های قشنگ یک شهر بود. در این شهر، فصل تابستان رسیده بود و همه مدرسه ها تعطیل شده بود. خیلی از بچه ها به کلاس های تابستانی می رفتند. موشی هم به کلاس شنا می رفت تا هم آب تنی کند، هم ورزش و هم شنا یاد بگیرد. خلاصه او هفته ای سه بار شاد و شنگول به کلاس شنا می رفت. استخر جنگل سبز، از خانه موشی کمی دور بود. برای همین هم مامان موشه او را به کلاس می برد و بعد از...

    ادامه مطلب